Sunday, January 13, 2008

و تويي كه خودت را در هتلي حوالي اينجاها جا گذاشته اي
و من كه تنهايي ام به تكرار قدمهايم را مي شمارد.
من كه تنهايي ام با تو
وقتي آدمهاي چوبي به اعتراف نم زده ي باروتهاشان عزاي مرگ شاعر را به اجرا گذاشتند
تويي كه .... ( تنهايي انگار همين جاها با معشوقه اش كه مرگ ... را مي بوسد)
در نيمكتي ام كه حالا سنگ گوري
ومنم كه پاهايم به اعتراف بر زمين كوچك مايوس مي كوبد
كه تو آنجايي و خودت در سكوتي ، در اتاقي نيمه روشن كه عصر شايد ، در هتلي اينجا...
( اينجايي شدي ... هي
تويي كه حالا نيمكت را مي نشاني و دستهايت در روشناي هنوز عصر هاي طولاني
جادوي شاعر را زمزمه مي كند
كه اين كلمات سرگردان در جايي روي سنگ فرش يا كه گوري خيس مي شوند
و منم كه به اعتراف نم زده ي شعرها، در آسمان خراش اينهمه شهر ايستاده ام
و غمناك ترين ازدحام كوچك آدم را مي بينم
و تو كه با تنهايي ام ...
در ميدانهاي كوچك بي ازدحام به تكرار قدمهايت را مي شماري
نه! من حالا نقش ام بسته بر زمين كوچك بي ازدحام
آرام در نيمه روشن اتاق همين جاها، در هتلي
نشسته به غمناكي شاعر بي مرگ، از پنجره ي باراني
حالا در همه جاي سكوت
اعترافم را مي نويسم: اينجايي شدم!

No comments: